محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

567

اكسير اعظم ( فارسى )

بنان گندم سبوس‌دار و ترك خوردن چيزهاى معفنه كنند هزال مفرط يعنى لاغرى بسيار و اسباب اين نه گونه است : يكى قلت غذا كه مادهء فربهى است و عدم وصول بدل ما بتحلل پس بدن بكاهد . دوم كثرت تناول غذاى لطيف كه از آن در بدن خون رقيق تولد كند و از غايت رقت زودتر و بيشتر تحليل يابد و بدن بهره نيابد . سوم اقتصار بر طعاميكه از آن خون نيك تولد نكند و طبيعت آن را جزو بدن نسازد . چهارم ضعف قوت متصرفه در غذا چون قوت هاضمه يا جاذبهء اعضا به سبب فساد مزاج اعضا به نوعى از انواع سوء مزاج و بيشتر اين به سبب سوء مزاج بارد بود يا به سبب سكون بسيار و ترك رياضت كه بدان سبب قوت جاذبهء اعضا چون خفته گردد و خصوصاً اگر طبيعت را عادت رياضت و حركت باشد كه قوت جاذبه بمعونت آن غذا را جذب كند چون آن عادت را ترك نمايند غذا را جذب نكند . پنجم آن‌كه طبيعت خون را كه در بدن پيدا شود كاره باشد به سبب امرى كه خون را به سوى فساد متغير گرداند و بباعث آن طبيعت از آن بغض نمايد و خون صفراوى كاره تر از رطب مائى بود . ششم آن‌كه در احشا آفتى باشد چنانچه در جگر يا در ماساريقا سده افتد و بدان سبب غذا به اعضا چنانچه بايد نافذ نگردد يا طحال بزرگ شود و با جگر مزاحمت كند و خون بسيار از آن به خود كشد تا بهرهء اعضا به بدن نرسد يا از جگر سودا جذب ننمايد و بدان سبب و به سبب ضديت سپرز با جگر قوت جگر را نيز سُست نمايد و مزاج او فاسد شود و در توزيع غذا فتورى رد نمايد . هفتم آن‌كه كرم دراز و حب القرع در معده و امعا متولد شود و از طعامها هرچه خورده شود غذاى خود سازد و بدان سبب اعضا را نصيب تام نرسد . هشتم تنگى مسام و منافذ غذا به سبب انسداد آن از اخلاط و انطباق آن از اكتناز كه سرما و گرماى مفرط اين فعل كند يا دوام رباط مسدد مسام و مجارى پس غذا در آن منجذب نشود و گل خوردن و غلبهء خشكى از اسباب آن باشد . نهم كثرت تحلل پس آنچه از غذاى به سوى اعضا منجذب شود ثابت نماند بلكه متفرق گردد چنانچه به سبب گشادگى مسام و از رياضات سريعهء و هموم و غموم و كثرت جماع و امراض محلله عارض شود . و تشخيص هر يك از اين اسباب مذكوره وجود آن سبب است . و بدانند ابدانى كه در زمانهء اندك لاغر شود فربهى به سوى ايشان در زمانهء اندك عود كند و آنان كه در زمانهء دراز لاغر شوند بمدارا به حال فربهى باز آيند و در زمانهء دراز به سبب ضعف قوت آنها از استعمال غذاى كثير و عدم قدرت تصرف در آن و قابل‌ترين ابدان براى تسمين آن است كه جلد آنها سست و قابل‌تر براى تمديد باشد و از آنچه انسان را محتاج بنفرت از لاغرى گرداند آن ضعف است به سبب شدت انفعال از گرمى و سردى و از مصادمات و مصاكات اشياى صلب و از انفعالات نفسانى مثل غم و هم و غضب و از تعب و بيدارى و از استفراغ و جماع . و ايضاً غذاى او در رگهاى او محتبس شود و نافذ نگردد پس عفونت پذيرد و فربهى را نيز مضرتهاست كه مذكور گردد و فربهى معتدل چون مفرط نگردد مذموم نيست مادام كه فربهى ضرر خود پيدا نكند مكروه بنود زيرا كه حيات بحرارت و رطوبت است ليكن واجب است كه احتياط اين نيز كنند و طريق افراط را مكروه دارند و اگرچه آفت ظاهر نشود . انطاكى گويد كه هزال در اهل اقليم اول و ثانى غالباً جبلى بود مثل سمن در اقليم ششم و هفتم بعده آن يا مزاجى باشد مثل آن‌كه نزد استيلاى مرهء صفرا و مرهء سودا بود و يا يكى از آن هر دو و اگرچه بلا احتراق باشد و يا عارضى باشد و اسباب موجبهء آن بسيار است يا غذائى بود و آن سه قسم است : يكى قلت آن دوم لطافت آن مع وسعت عروق سوم رداءت آن كه براى اخلاف و تشبيه صالح نبود . و يا بدنى مثل ضعف اعضا و قصور قواى آنها از جذب غذا به سوى آنها و يا نفسانى باشد و اعظم آنها هم است پس غم پس اهتمام به مثل سياسات ملكيه و مناظرات علميه و تحصيل مثل اموال و يا خارج از هر سه اسباب مذكوره مثل افراط در رياضت و مثل حد او از صناعات محلله و از اين قبيل است وجود ديدان بعده هزال يا طبيعى است و علامتش قدرت بر جماع است و نشاط و صحت اعضا و امتلاى عروق و يا مرضيست و علامتش سقوط قوتها و جفاف و رقت شعر است و موجبات هزال مطلقاً در بحث سمن مفرط مذكور گردد . علاج : اولًا ازالهء سبب مهزل كنند بدان چه در مقام هر واحد مسطور است كه بعد از زوال سبب اشربه و ادويه و اغذيهء مسمنه استعمال نمايند به حسب حاجت و جهت جذب غذا به اطراف و ظاهر بدن بحمام رفتن و به آب گرم بدن شستن نفع دارد و بعد استحمام روغن‌هاى مرطبه قليل المقدار بمالند و در اين باب